تولد عیسی مسیح این منجی بزرگ و عظیم رو به همه شما تبریک میگم.....
|
قانون مورفی (هرچیزی که می تواند خراب شود، حتماً خراب می شود) از طریق مختلف خود را در زندگی ما نشان می دهد. درواقع زمانهایی هستند که به نظر، هیچ چیزی خوب پیش نمی رود. واکنش ما نسبت به آن رویدادهاست که شخصیت شکل گرفتۀ ما را بخوبی نشان می دهد. واکنش ما می تواند به شکلهای زیر باشد:1. واکنش ما با گفتن این جمله است: «بالاخره همه چیز درست می شود!»، شاید ما به یک دنیای خیلی خیالی اعتقاد داشته باشیم. 2. واکنش ما با گفتن این جمله است: «خدا چطور می تواند اینکار را درحقّ من کند؟» تلخی ما ممکن است که ما را از خدا دور کند. 3. و یا واکنش ما می تواند برگشتن به طرف خدا، دعا برای قوّت او و اعتماد به او برای پیروزی باشد. پدر، ممکن است کسانی باشند وقتی اینرا می خوانند دنیای آنها در تلاطم، تشویش و سقوط باشد. با قوّتت برکتشان داده و بخاطر آنها بیاور که تنها به تو نیاز دارند. شاید وقتی همه چیز در زندگی درحال خراب شدن است، ممکن است زمانی باشد که تو از این فرصت به روشی خاص برای آشکار کردن جلالت استفاده کنی. درنام عیسی دعا کردم، آمین.
نویسنده: آلن اسمیت |
حدود نه سال قبل وقتی که برای اولین بار در مورد ایمان به مسح به من و همسرم بشارت داده شد همسرم را به جهت تحقیق و بررسی در مورد مسیحیت به تهران فرستادم. بعد از یک هفته زمانی که برگشت در مورد تحقیقاتش از او سوال کردم. در جواب من گفت" من به مسیح ایمان آوردم ."به او گفتم چی شد که ایمان آوردی؟ در جوابم گفت خداوند همه چیز را برای من باز کرد و من حقیقت را پیدا کردم. و برای درک این حقیقت مرتب برای من در دعا بود٬ ولی با توجه به اعتقاداتی که از بچگی با من بودند و با توجه به غرورم حاضر به پذیرش عیسی مسیح به عنوان خداوند و نجات دهنده نمی شدم و این جنگ روحانی به مدت یکسال طول کشید تا اینکه حدود ساعت ۲ بعد از نیمه شب انگار که موعد آن فرا رسیده بود تا زانوهای من در مقابل خداوند خم شود به اطاق دیگری غیراز اطاق خواب رفتم و به خداوند گفتم: ای عیسی اگر تو واقعا خداوند هستی بیا و وارد زندگی من شو و زندگی من را در داستان خود بگیر. بعد از این دعای کوچک بود که به ناگهان فضای اطاق پر از نور و مه شد و از گوشه سمت چپ اطاق عیسی را دیدم که به طرف من می آید. وقتی که به بالای سر من رسید٬ با صدایی آرامش بخش گفت: آرش دوستت دارم. در اون لحظه به زبانها شروع به پرستش او نمودم و آنقدر خداوند را شکر کردم که فک من داشت به درد می آمد به حدی که دیگر نتونستم درد را تحمل کنم و با دستهایم صورت خود را گرفتم ولی همچنان اختیار زبان و دهان خود را از دست داده بودم. چند ساعت بعد احساس کردم لحظه به لحظه دارم سبک تر و سبک تر می شدم و بطرف بالا می روم جسم خودم را در اطاق می دیدم ولی روح من با مسیح همچنان بطرف آسمان می رفت. در آسمان مسیح من را به پایین کوهی بزرگ و عظیم برد و ناپدید شد. وقتی به اطراف خود نگاه کردم متوجه شدم در این کوه عظیم تمام مردم دنیا حضور دارند و همه با هدفی واحد دارند به طرف بالا می روند گویی که همه یک هدف واحد آن هم رسیدن به نوک قله کوه را دارند من هم مانند دیگران شروع به بالا رفتن نمودم. در طی قسمت اول دامنه کوه که به صورت شنا و ریگ روان بود. هر چه بالا می رفتم مرتب سُر می خوردم و به جای اولم برمی گشتم. بالاخره با هر زحمتی بود با استفاده از دستهایم اون قسمت را طی کردم و به قسمت دیگری از کوه رسیدم که پر از سنگ بود. در طی مسافت این قسمت پاهایم زخمی شده بود و خستگی زیادی به من دست داده بود ولی به هر حال به صعود خود ادامه دادم تا جایی که به صخره ای بزرگ رسیدم. شروع به بالا رفتن از صخره نمودم و به نقطه ای از صخره رسیدم که متوجه شدم که دیگر نمی توانم ادامه دهم و حتی یک سانتیمتر به جلو بروم و در واقع راهی هم برای برگشتن جز سقوط کردن و نابود شدن نداشتم. درست زمانی که دستهایم توان نگه داشتن من را از دست داد و سقوط کردم. مسیح بین زمین و هوا دستهای من را گرفت و مرا به اتوبانی صاف هدایت کرد و برد. وقتی وارد اتوبان شدم ۳ نکته حائز اهمیت وجود داشت: ۱- تمام زخمها و خستگی من در طی مسافت طی شده٬ التیام یافت و برطرف شد. ۲- اتوبان مستقیم از پایین کوه شروع و به نوک قله ختم می شد. ۳- خوداتوبان به طرف بالا مانند پله برقی در حال حرکت بود. در طی مسیر از خودم می پرسیدم که چرا دیگران حاضر نمی شوند به این راه و راستی قدم بگذارند و سعی می کنند مانند چند لحظه قبل من با سعی و تلاش انسانی خود به هدف برسند. وقتی به نوک قله کوه رسیدیم به اطاقی سنگی رسیدیم که در آن منبری از سنگ وجود داشت و روی منبر کتابی بزرگ و قدیمی وجود داشت وقتی که وارد اطاق شدیم. مسیح به کاتب آن کتاب که فرشته ای بود گفت بنویس آرش و صدایی مهیب در آسمان پیچید و گفت ای آرش تو را بر روی صخره قرار دادم محکم بایست و پیام مرا به مردم شهرت برسان. بعد از آن دوباره به جسم برگشتم ولی نه مانند قبل بلکه مانند کودکی که تازه متولد شده باشد. در این رویا و ملاقات خداوند به من نشان داد. ۱- مسیح تنها راه و راستی و حیات است و هیچ کس جز به واسطه او به نزد پدر راه پیدا نخواهد کرد. ۲- ما با اعمال نیکو و خوب خود نمی توانیم نجات پیدا کنیم٬ نجات فقط از طریق عیسی مسیح امکان پذیر است. ۳- کسانی که به مسیح ایمان میاورند نامشان در دفتر حیات ثبت خواهد شد و تولد تازه را دریافت می کنند. ۴- مسیح بارهای گران و زخمهای ما را برمی دارد و شفا می دهد و تا ابدالاباد با ماست. آمین |
خدا ملجا وقوت من است ومددکاری که در تنگیها فورأ یافت می شود(مزمور 1:46 )
یک شب در کشوری غریب در کوچه ناآشنا با پاهای خسته قدم برمی داشتم ولی پاهایی که دیگر قوت نداشت برای راه رفتن وچشمانی پر از اشک مانند آسمانی پر ابر که اگر باریده نشود همه چیزرا تار ومبهم خواهد دید و آن اشکها شروع کرد به باریدن وآن اشکهای گرم من صورت سردم را نوازش می داد وتنها آن گریه بود که من را تسلی می داد ودر خود فکر می کردم که خداوندا چکار کنم من که تنها نیستم پس همسر وفرزندانم را چکار کنم. چرا من این قدم اشتباه را برداشتم و فردا که قرار است ما را کنارخیابان بگذارند چه جوابی برای زن وبچه هایم دارم. با خدا حرف می زدم وخود را سرزنش میکردم ونمی دانم چه مسافت را طی کرده بودم و به خود آمدم دیدم که خیلی از خانه امان دور شده ام وبه خود گفتم برگرد به خانه، درخانه منتظر تو هستند.
شهادت یکی از برادران شما در کشور پاکستان |
دلتنگی برای مام میهن ، و خانۀ پدری در ادوار مختلف تاریخ ، برای ما ایرانیان دور از وطن همواره با نوستالژی و غصۀ عمیقی همراه بوده ، بطوریکه شاعران پارسی گوی را بر آن داشته ، تا حق مطلب را ادا کرده و در این قلمرو دست بخلق آثاربرجسته ای بزنند ! از*رودکی گرفته که " بوی جوی مولیان " را سرود و **امیر عیاش و خوشگذران سامانی را بر آن داشت تا شبانه عزم خود را جزم کند و از سرزمین غریب دل بکند و بهوای کوی معشوق ، درشتی های راه را " پرنیانی" حس کند !تا شاعر معاصر سهراب سپهری که با سرودن " گلستانه " عواطف خود را بسرزمین پدری نشان داد، و احساسات ما را نسبت به سرزمین نیاکانمان نمایندگی کرد ، هردو شاعر از زیبائی وطن می گویند ، واز دوری و غریبی شکایت ها دارند ! آنها از غربت میگویند ! سرودۀ گلستانه و جوی مولیان ، در واقع بازتاب خاطرات وطن است ، نوستالژی عمیقی است ، برای کسانیکه مجبور بجلای وطن شده اند ، آنانیکه عواطفشان تاراج شده ، تحقیر شدگان ، و کسانیکه به آنسوی ناکجا آباد ها و مناطق ناشناس پرتاب شده اند ، همه دلتنگ وطن اند ، و همگی برای بازگشت و دیدار "یار مهربان" روز شماری می کنند ! بنظر می رسد ، حتی در سرودۀ** 137 که" بمزمور تبعیدیان" معروف است نیز عاطفه ها و دلتنگی ها ، در قلمرو تبعید حرف اوُل را می زنند ! کسانیکه از یهودا ، سرزمین پدری خود تبعید شده و به اسارت رفته اند ! " پای نهر های بابل ، آنجا می نشینند و می گریند ! بخصوص ، وقتی صهیون را بخاطر می آورند ! ( مزمور137 :1 ) ! بربط های خود را آویختیم بر درختان بید که آنجا بود .( آیۀ2 ) ! تبعیدیان تن به اسارتی سخت سپرده اند ، اکثر آنان از مطیعان اند ، که بنا به نبوت اِشعیا و طبق پیشگوئی ارمیای نبی به اسیری رفته اند . ارمیا آنها را انجیر های مرغوب می خواند ، زیرا آنان دست پروردۀ آموزش های کلام خدا و عصارۀ اطاعت و ایمان اند. ( ارمیا 24 :4 و5 ) ! آنها سر راه خود به بابل اندیشیده اند ، نکند آنهائی که ما را به اسارت می برند ، از ما سرود بخواهند ! و نکند آنهائی که هست و نیست ما را چپاول کرده اند از ما شادمانی بخواهند، اسیران سازهای خود را فقط بهنگام عبادت در اورشلیم و معبد سلیمان و کوه خداوند می نواخته اند ! حال چه رسوائی بدتر از این !! که سرود خداوند را در سر زمین بیگانه و جایگاه بت پرستان بخوانند . آنها بنا ندارند با هر سازی شادمانی کنند و با هر نغمه ای قادر نیستند خداوند را بسرایند ! آنگاه تاراج کنندگان باور می کنند ، که سرود ها مخصوص مجالس آنچنانی ، لهو لعب اند. ( مزمور 137 :آیۀ 5 ) ! سهراب نیز بیاد مکان محبوب خود" گلستانه" ، وقتی پای نهری می رسد گیوه ها را میکند !! " پای نهری نشستم ، گیوه ها را کندم ..... پاها در آب " سهراب نیز دلش برای گلستانه پر می کشد !" در گلستانه چه بوی علفی می آمد که هیچ کجا نظیرش را ندیده ، و او نیز احساس میکند پای تبریزی ها غفلت پاکی است که او را صدا می زند ، بسوی صدا برمیگردد ! چه کسی گفت سهراب ! "سوسماری لغزید ، راه افتادم". یونجه زاری سر راه بعد جالیز خیار.... ! اما حال که تبعیدیان اورشلیم به اسارتی ناخواسته تن داده اند ! باید پی آمد های آنرا بپذیرند اینک قرار شده ، 70 سال در تبعید بسر برند . ( ارمیا 25 :12 ) ! زیرا خداوند جمیع شجایان آنها را در اورشلیم تلف ساخته و ان دوشیره یعنی سرزمین زیبای یهودا را ، در چرُخشت انتقام پایمال نموده است ! خانه بدوشی و آوارگی بیداد میکند ، کاخ ها منهدم شده و حصارهای شهر ویران گردیده است ،اورشلیم محل فضله و خاکروبه شده و سلامت و بهداشت شهر بخطر افتاده ، و اهالی مانند کسانیکه ، پیش از حمله مُرده باشند ، در تاریکی پرسه می زنند ، خانه ها ویران ، جوانان چون پیران در کوچه ها ی شهر ، آواره و پریشان ، لخت و عور ، بی زیرانداز و بی بالاپوش بر زمین سرد می خوابند ! همه جا عزاست و همه جا غم است انگار خاک مرده بر شهر پاشیده اند .( مراٍثی ارمیا 1 : 15 و20 و21 )! اما با تمام این مصیبت ها ، " آه، ای اورشلیم : اگر تو را فراموش کنم آنگاه دست راست من فراموش کند " ! اما فاجعه به اینجا خاتمه نمی یابد ، نامردمان و راهزنان یعنی بنی ادوم با دشمن همداستان شده اند ! کسانیکه برای کشتار و چپاول لحظه شماری میکردند تا دختران یهودا را به عنف تصاحب کنند ! ای خداوند مکرهای آنها را بیاد بیاور ! کسانیکه کینه های دیرین خود را در روز بیچارگی اورشلیم ، با شادی نشان دادند . ( مزمور 137 : آیۀ 8 ) ! شهرهای یهودا داغدیه و آبرو باخته است زنان را در صهیون بی عصمت کرده اند و دوشیزگان زیباروی یهودا را بی سیرت نموده اند ، مشایخ و بزرگان قوم را بدار کشیده اند و جوانان را به بیگاری برده اند ! سکوتی قبرستانی بر یهودا حکمفرما شده ، ثروتمندان که بر سفرۀ خود طعام هفت رنگ می چیدند ، و خوراک های لذیذ می خوردند ، اکنون در کوچه ها بینوا گشته اند. آنانی که درلباس های مرصع تربیت یافته اند اکنون زباله ها را برای لقمه ای نان جستجو می کنند ( مراثی ارمیا 5 : 11 و 12 ،4 : 5 ) ! ولی با اینوجود دلتنگی برای سرزمین پدری ادامه دارد ، وای اورشلیم : اگر تو را بر همۀ شادمانی خود ترجیح ندهم ، انگاه زبانم بکامم بچسبد ! و اینک سهراب نیز پس از سفری طولانی در راه گلستانه است ! گیوه ها را می کند و پاهای تاول زده و قوزک خستۀ خود را در زلال آب فرو می برد و می خواند : من در این آبادی پی چیزی می گشتم ! پی خوابی شاید ، نوری ، ریگی ، لبخندی ! سهراب نیز پی خوابی عمیق است ، در آبادی پدری ، که شاید مادر بالش زیر سرش بگذارد و او را تر وخشک کند و به او لبخند بزند و برای چای نیمروزی بیدارش کند! ! من در این آبادی پی چیزی می گشتم ! او به آبادی برگشته و بدنبال ریگی است ! تاپسر بچه ای برایش پرتاب کند اما خش حشی میشنود ! کودکی می بیند ، رفته از کاج بلندی بالا ! و از او می پرسد ! خانۀ دوست کجاست !......... تبعیدیان اورشلیم نیز سرود دلتنگی سر داده اند ! از حالا می دانند هفتاد سال را باید تحمل کنند ، طی سالها نسل جدید تغییر هویت خواهد داد جوانها پیر خواهند شد ! و بیگانگی و از خود شدگی بیداد خواهد کرد ! آنها میدانند " مرغ زیرک چون بدام افتد تحمل بایدش" ! اما کارهای خداوند عجیب است در میان تبعیدیان کسانی چون دانیال و میشائیل و حننیا و عزریا ( میشک ، شدرک ، و عبدنغو ) ،بر می خیرند اولی را بخاطر ایمانش به سیاه چال وحشت می افکنند ، و آن سه دیگر را در تون ملتهب پرتاب می کنند ( دانیال 3 : 19ـ 22 و 24 ـ 25 ) ! اما خداوند محافظت می کند دانیال بر توطئه ای که مشیران و حاکمان عیله اوتدارک دیده اند ، پیروز می شود ، و چون بر امانت داری و او هیچ خطا و تقصیری نیست و روح فاضل او را هدایت می کند ! پس وقتی بیگناهیش ثابت میشود ، آنگاه پادشاه اراده میکند ، تا او را به فرمانروائی تمام مملکت منصوب کنند. ( دانیال 6 : 5 و 16 ) ! آری اینک در میان اسیران اِستر و مُردخای هستند ، اولی ملکۀ وقت ایران می شود ، و مُردخای از دسیسۀ ، کودتائی که برای خشایار چیده اند ، بموقع پرده بر می دارد مردخای نیز در میان خیل تبعیدیان است اما موفق میشود در کوران سردرگمی های اسارت ، دختر عموی خود اِستر را آنچنان نیکو تربیت کند که با جلال و عظمت پادشاه هخامنش شریک گردد . ( اِستر2 : 5 و 6 : 3 ـ 10) ) ! در بین تبعیدیان نّحّمیا است که ساقی اردشیر و یکی از نزدیکترین مقامات امنیتی شاه است ، که حاکم سرزمین یهودا میشود ، وعزرا که بمقام کاهنی ودبیری میرسد ! اینان ، انجیر های ناب ، بی لک و پیس ، و نوبرانه های پرورش یافته ،در مکتب الهیات اورشلیم هستند ! اینها کسانی اند ، که نجوا کنان خوانده اند : "ای اورشلیم اگر تو را به همۀ شادمانی خود ترجیح ندهم ، آنگاه مرگ را بر زندگانی روا میدارم" شاید این گفته حافظ بی حکمت نیست که از زبان غریبان گفته است : خرم آن روز کزین منزل ویران بروم ــــــــــــ راحت جان طلبم وز پی جانان بروم ! دلم از وحشت زندان سکندر بگرفت ـــــــــــ رخت بربندم و تا " ملک سلیمان " بروم ! و اینک این ندای تبعیدیان است در همۀ مکانها و در همۀ زمان ها ! برای آنانیکه از تهران ، آبادان ، نهاوند ، ایلام ، کرمانشاه ، همدان ، تبریز ، جلای وطن شده اند ، ای گیلان ، و ای مازندران ، وای گلستان ، و ای اصفهان ، وای خوزستان ، وای سیستان ، وای بلوچستان ، وای خراسان ، و ای کرمان و کردستان ، ای قزوین ، و ای چهارمحال و ای زنجان ، و ای بوشهر ، وای یزد سرفراز ، وای آذربایجان ، وای خلیج همیشگی پارس ، و ای گلستانه های ایران ! آگر تو را به همۀ شادمانی خود ترجیح ندهم !! فردای نزدیک که قرار است به ایران بازگردیم ، چقدر خوب است تا سرودهای خداوند را از بر کنیم ، و آنرا به همه چیزترجیح دهیم، و همچون عذرا و نحمیا و*** زکریا ، " چنگ زهم گسیخته زه را ، زه بندیم " و حصارهای حفاظت را با دعا و کلام بازسازی کنیم ، و کلیسای خداوند را بنا نمائیم ، و بر دیوار آن صلیبی به عمق مصالحه و برادری ، و مذبحی به پهنای عاطفه های له شده ، و تن خود را چون قربانی سوختنی آمادۀ فداکاری نمائیم ! و آنگاه به ایران دوباره ،سلام کنیم ! سلامی به زیبائی گلستانه و به لطافت پرنیان وبه خجستگی بهاران ، و به قداست اورشلیم ! و به وسعت همۀ ایران. ............. سلام ایران ! <<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<< * محمد جعفر رودکی سمرقندی معاصر ،ابونصر احمد سامانی /////////////////// ** مزمور تبعیدیان ! سرایندۀ آن در آیه های 8 و 9 نابودی حکومت بابل را پیشگوئی میکند ! سرزمین یهودا که محل حکومت اسرائیل جنوبی است توسط نبوکد نصر ( 605 ــ 562 قیل از میلاد ) تسخیر و منهدم می شود !این واقعه 600 سال پیش از تولد مسیح رخ میدهد ! *** رجوع شود به پیشگفتار کتاب زکریا ( ترجمۀ تفسیری ) و همچنین باز سازی خانۀ خدا توسط زروبابل ،( زکریا 4 : 6 ـ 7 ) ! 15 مارچ 2008 میلادی ! مسعود مهرداد. |
|
فرا رسیدن زمان کریستمس داستانی از انجیل درمورد مسافرانی که با مرکبهای آهسته یشان حرکت می کردند را به یاد ما می آورد.
" ما سه پادشاه از شرق، بدنبال آن ستاره از راه دور آمده و حامل هدایای طلا، کندر و مرّ برای او هستیم." اما واقعاً چرا مجوسیان به این سفر رفتند؟ یک ستاره شناس بلند پایه و مشاور پادشاه فارس ناگهان در شب زنده داریهای خود در حیاط قصر پادشاه از جا می پرد و فریاد می زند: " کاسپر، بیا اینجا. نگاه کن که خط کش صورت فلکی یهودیان را نشانه گرفته. می بینی؟ این ستارۀ درخشان امشب ستارۀ تازه ای است. بایستی بخاطر تولد آن پادشاه قدیر باشد." ناگهان می گوید: " اینجاست." حالا سریعتر حرف می زند: " من متون قدیمی یهود را خوانده ام که در مورد ستارۀ این فرمانروا صحبت می کنند ( اعداد 24 : 17 )." می ایستد و می گوید: " بلند شو، باید بریم. " آنها 1932 کیلومتر، مسیر کاروانهای فارسی، بابلونی و سوریه ای را با عبور از رودخانه ها، شهرهای باستانی و موانع بیایانی، می پیمایند. با مشقت تمام در سه ماه، بطرف غرب به دنبال آن ستاره حرکت می کنند. سرانجام به اورشلیم رسیده و درآنجا جویا می شوند که: " کجاست آن مولود که پادشاه یهود است زیرا که ستارۀ او را در شرق دیده ایم و برای پرستش او آمده ایم؟ " ( متی 2 : 2 ). پرستش؟ پس آن طفل باید بیشتر از یک پادشاه باشد! حالا آن ستارۀ درخشان را دنبال می کنند تا به خانۀ ساده ای در بیت لحم می رسند. در سپیدۀ صبح حاضرین برای دیدن مسافرین سرتاسر ردا پوش که درحال پائین آمدن از مرکبهای خود هستند، می آیند. یوسف به استقبال آنها به طرف در می آید. " آمده ایم تا آن طفل پادشاه را ببینیم." مجوسیان زانو زده و دربرابر آن طفل صورتهای خود را بر زمین می نهند و آن مشاوران سلطنتی در حضور آن مسیح مولود، خود را فروتن ساخته و او را می پرستند. در بیرون، مستخدمشان، جعبۀ سنگین هدایا را از شترها پائین می آورد و آن هدایا را در مقابل پادشاه قرار می دهد. همانطور که یکی از جعبه های هدایا باز می شود، عطر خوش کندر و مرّ فضای آنجا را پر می سازد. درنهایت با لمس انگشتان کوچک طفل و با آخرین نگاه خیره و پر اشتیاق آنها به صورت طفل، وقت رفتن فرا می رسد. صدای زنگولۀ شترهای آنها سریع در فضای ساکت صبحگاه محو می شود. در حقیقت ما نیز در کریستمس برای دیدن دوستان و خانوادۀ خود مسافرت می کنیم. ولی همانند مجوسیان، مهمترین سفر ما در این روزهای نزدیک به تعطیلات، نزدیک شدن به خود عیسی برای دادن هدیۀ قلبمان است.
دکتر رالف اف ویلسون | ||
چقدر یه شکست تو زندگیت مهمه؟؟ آیا باعث شکوفاییت میشه یا این که باعث میشه که نا امید بشی و دست از تلاش برداری.اگر این قدر قوی نیستی که ببازی .. مسلما توانایی برنده شدن را نیز نخواهی داشت. هیچ رازی در موفقیت وجود ندارد.. موفقیت نتیجه آمادگی.. تلاش سخت.. و درس گرفتن از شکست هاست. همیشه زیرکترین آدم ها کسانی نیستند که کمترین میزان شکست را دارند بلکه کسانی هستند که از شکست ها بهترین درس را میگیرند. شکست معمولا یک موقعیت موقتی است.. ولی نا امید شدن آن را به یک موقعیت دائمی تبدیل میکند. شکست باید مثل یک معلم برای ما باشه .. نه یک مانع برای پیشرفت. شکست می تواند باعث بشه یه مقداری عقب بیافتی از کارات ولی نباید مسبب مغلوب شدنت باشد. شکست به منزله یک وقفه توی کارات هست ولی نه یک نفطه پایان. تنها در صورتی میتوانی از شکست اجتناب کنی که چیزی نگی .. کاری نکنی.. و هیچ چی نباشی. (یعنی در واقع پاهات رو دراز کنی و هیچ کاری نکنی) اگرنمی تونی اشتباه کنی یعنی هیچ کاری نمی تونی بکنی. هیچ کسی نمیتونه شرط ببنده که با یه حرکت قادر به برنده شدن در یک بازی شطرنج هست... یه زمانهایی لازمه تو یه قدم عقب نشینی کنی تا بتونی یه قدم به جلو بر داری. بزرگترین موهبت این نیست که هیچ زمان شکست نخوری... بلکه این است که بعد از هر شکست بتونی دوباره بلند شی. قضاوت دیگران نسبت به من روی تعداد دفعاتی نیست که شکست خورده ام..بلکه روی تعداد دفعاتی است که موفق شده ام .. و تعداد دفعاتی که موفق شده ام دقیقا زمانی بوده که بلا فاصله بعد از این که شکست خورده ام دوباره به تلاش ادامه داده ام و موفق شده ام. بیشتر آدم ها زمانی نا امید میشن که چیزی به موفقیتشون نمونده..در یک قدمی پیروزی دست از تلاش بر می دارند...آنها در دقیقه آخر تمامی امید خود را از دست میدهند..یک قدم مانده به خط پایان و پیروزی . اگر احتمال شکست وجود نداشت، پیروزی بی معنی بود . (طعم شیرین خود را از دست می داد).... گرداوری: عمانوئیل پورمند |
با محنت درد
گذر رنج و درد ![]()
صلیب را به دوش کشید
زحمت دید برای من و تو
دستم بگیر مرا ببر به آغوشت که آرامی را در تو می یابم من پر از زخمم مرحمت بگذار و شفایم ده دردم را
تسخیر کن وجودم خداوند عیسی![]()
صلیبت بنهان به دوشم![]()
لبیک خداوند لبیک![]()
کساني که تعاليم عيسی مسيح را می شنيدند شگفت زده شده می گفتند: " اين مرد از کجا اين حکمت و
.(
قدرت انجام معجزات را به دست آورده است؟! " ( متی فصل ١٣ آية ۵۴در اينجا، بعضی از سخنان عجيب او را بازگو می کنيم
:.( "
خوشا به حال پاک دلان، زيرا ايشان خدا را خواهند ديد. " ( متی فصل ۵ آية ٨" ...
هرگاه مردی از روی شهوت به زنی نگاه کند در دل خود با او زنا کرده است. " ( متی فصل ۵.(
آية ٢٨" ...
اگر کسی بر گونه راست تو سيلی مي زند گونه ديگر خود را به طرف او بگردان. " ( متی.(
فصل ۵ آية ٣٩"
اما من به شما می گويم، دشمنان خود را دوست بداريد و برای کساني که به شما جفا می رسانند دعا.(
کنيد. " ( متی فصل ۵ آية ۴۴.( "
با ديگران همانطور رفتار کنيد که می خواهيد آنها با شما رفتار کنند. " ( متی فصل ٧ آية ١٢" ...
هر که می خواهد در بين شما بزرگ باشد بايد خادم همه گردد و هر که بخواهد بالا تر از همه.(
شود بايد غلام همه باشد. " ( متی فصل ٢٠ آيات ٢۶ و ٢٧.( "
دادن از گرفتن فرخنده تر است. " ( اعمال فصل ٢٠ آية ٣۵"
به شما فرمان تازه ای می دهم: يکديگر را دوست بداريد. همانطور که من شما را دوست داشته ام.(
شما نيز يکديگر را دوست بداريد. " ( يوحنا فصل ١٣ آية ٣۴وقتی اين سخنان عجيب را می شنويم ما نيز تعجب می کنيم
!